Skip to main content

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت.

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت!

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم،

ز این جا به آشیان وفا می فرستمت.

 

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل!

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت.

در راه عشق، مرحله قرب و بعد نیست:

می بینمت عیان و دعا می فرستمت.

هر صبح و شام، قافله ئی از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت.

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت.

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کائینه خدای نما می فرستمت.

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به شور و نوا می فرستمت.

هردم غمی فرست مرا و بگو به ناز:

که این تحوه از برای خدا می فرستمت!

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

حافظ! سرود مجلس ما ذکر خیر توست،

بشتاب، هان! که اسب و قبا می فرستمت!

ای غایب از نظر! به خدا می سپارمت.

جانم بسوختی و به جان دوست دارمت.

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت.

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه ساحری کنم تا بیارمت!

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت.

بارم ده از کرم بر خود، تا به سوز دل

در پای، دم به دم گهر از دیده بارمت.

محراب ابروان بنما، تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت!

خونم بریز و غم هجرم خلاص ده؛

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت!

حافظ! شراب و شاهد و رندی نه وضع توست،

فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت!َ